مدیریت ، بازاریابی ، کارآفرینی و ...

مرجع علوم مدیریت ایران به منظور تولید، بازآفرینی، انتشار و تبادل اطلاعات و مقالات مدیریت و همچنین ارائه خدمات آموزشی و مشاوره ای در زمینه مديريت تأسیس شده و می‌کوشد تا به‌روزترین، کامل‌ترین و جامع‌ترین اطلاعات و خدمات را به جامعه علمی و اجرایی ارائه نماید.


جهت کسب اطلاعات بیشتر درباره این سایت به بخش درباره ما مراجعه فرمایید

ورود اعضا


     رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

ثبت نام در سایت

صفحه اصلی جزوات مدیریت اسلامی کتاب پيش نيازهاى...  

کتاب پيش نيازهاى مديريت اسلامى ، سخنرانی های آیت الله مصباح یزدی ، بخش چهارم

عنوان کتاب : مدیریت در اسلام
مجموعه سخنرانی های حضرت آیت الله مصباح یزدی
جلسات یازدهم تا سیزدهم


جلسه یازدهم
خلاصه اى از بحث سابق
در مباحث گذشته به اين نتيجه رسيديم كه: رفتارهاى اخلاقى از ديدگاه اسلام ارزش وسيله اى دارند; به عبارت ديگر، ميزان ارزش هر عملى وابسته به ميزان كمك آن در رسيدن به قرب الهى است. افعالى كه انسان را در اين مسير يارى مى دهند از جهتى به دو دسته: عبادتهاى مستقيم و غير مستقيم تقسيم مى شوند، اما دسته اى ديگر را نيز مى توان بر اين دو افزود و آن هم ارزشهايى است كه از حد نصاب ارزش و مطلوبيت در دستگاه ارزشى اسلام برخوردار نيست، بلكه ارزش آنها فقط در اين حد است كه آدمى را در مسير صحيح يارى مى دهند. اين رفتارها نيز در عين اينكه از حد نصاب مطلوبيت برخوردار نيستند از آن جهت كه زمينه را براى سير انسان آماده مى كنند به نوعى ارزشمندند.

ارزشهايى كه در دستگاه هاى اخلاقى مكاتب ديگر مطرح است تقريباً تمامى در همين حد است; يعنى، آنچه كه در آنجا به عنوان ارزش اصيل شناخته مى شود در نظام ارزشى اسلام از حد نصاب ارزش پايين تر است. رفتارهايى از قبيل: مُروَّت و انصاف، صداقت و درست كارى و ... كه در ساير مكاتب اصالت دارند، از نظر اسلام هم مطلوبند، اما ارزش آنها وسيله اى و از جهت كمك به انسان در جهت سير الى الله است.

بنابراين، كليه ارزشها را در اين دستگاه مى توان به سه دسته تقسيم كرد: 1ـ ارزشهاى مستقيم 2ـ ارزشهاى غير مستقيم 3ـ ارزشهاى معمولى و متعارف يا كمكى.

روابط بين ارزشها
تمامى ارزشهاى سه گانه، برحسب شؤون مختلف فردى و اجتماعى تأثير و تأثر متقابل دارند; يعنى از يك طرف ارزشهاى معمولى به انسان كمك مى كند تا ارزشهاى متعالى را كسب كند و از طرف ديگر، هر انسان عابدى هم كه از بالاترين ارزشها برخوردار است، در صورت انجام فتارهاى ضد اخلاقى، مستعد سقوط و انحطاط به مراحل پايين خواهد شد. بين عبادتهاى مستقيم و غير مستقيم هم رابطه متقابل وجود دارد، كسى كه مقيد به رعايت عبادات مستقيم است براى انجام عبادات غير مستقيم آماده تر مى باشد و عكس آن هم صادق است، كسى كه واجبى از واجبات خدا را ترك كند به عبادات غير مستقيم هم اهميت چندانى نخواهد داد و احتمال سقوط او به مرحله ارزشهاى معمولى و پايين تر از آن زياد است.

انگيزه اوليه انسان در حركتهاى اختيارى و ارادى، ارضاى غرايز حيوانى است. انگيزه هايى از قبيل: خوردن، آشاميدن و التذاذ جنسى در انسان بالغ، بالفعل موجودند و منشأ حركات و رفتارهاى اوليه او مى شوند. انسانى كه تمامى همتش ارضاء غرايزى از قبيل: خوردن، آشاميدن، ارضاء جنسى و ساير تمتعات است حيوانى بس عجيب است. براى چنين انسانى ـ اگر بتوان نام انسان بر او گذاشت ـ اثرى از ارزشهاى اخلاقى باقى نخواهد ماند، براى او هر چيز و هر كس تا زمانى ارزش دارد كه قابل بهره گيرى باشد و خواسته هاى او را برآورده كند، اما اگر افراد به حد كافى او را ارضا نكنند يا اشياء و افراد ديگرى بيشتر در التذاذ او را يارى دهند، به هيچ مهر و وفايى پاى بند نخواهد ماند، حتى با پدر، مادر و همسر نيز به همين صورت برخورد خواهد كرد. تمامى خواسته هاى اين موجود خودخواه و خودپرست در غرايز حيوانى او خلاصه مى شود. چنين جنبنده اى اگر از ارزشهايى مثل: صداقت، درست كارى، انصاف و عدالت هم دم بزند، در گفتارش صادق نيست. براى او تمامى اينها ابزارى در جهت كاميابى بيشتر از تمتعات، كسب منافع مادى و غذاى بهتر و لذيذتر است و اگر مشاهده كرد كه احياناً رعايت اين اصول او را از رسيدن به منافع مادى باز مى دارد، به هيچ يك از آنها پاى بند نخواهد ماند، زيرا از ابتدا به اين ارزشها دل بستگى ندارد. چنين موجودى عواطف خانوادگى و اجتماعى نمى شناسد، از رنج ديگران غمى به دل راه نمى دهد و تمامى همّ و غم او تأمين رفاه زندگى خويش است.

محبت به ديگران، راه رهايى از خودمحورى
در اين ميان تنها يك ويژگى و خصلت است كه ممكن است چنين انسانى را تا حدودى از خودبينى و خودانديشى محض، خارج، غرايز او را مهار و به انديشيدن در مورد ديگران وادار كند و آن ويژگى فطرى «ميل به احترام» است. اين ويژگى فطرى از ساير ويژگيهاى ديگر ديررس تر است. تمامى انسانها، بدون استثنا، به روابط متقابل بر اساس احترام به يكديگر نيازمندند; يعنى نياز دارند كه ديگران آنها را احترام كنند و آنها هم به ديگران احترام بگذارند و حقوق يكديگر را رعايت كنند. اين نياز در همگان وجود دارد، اما اگر ساير خواسته ها فضاى ذهن آدمى را اشغال كنند و تمامى همّ و غم او بر ارضاى ساير نيازها متمركز شود، جايى براى بروز و ظهور اين عواطف باقى نمى ماند.

وظيفه مربيان تربيتى تقويت عواطف انسانى در متربيان است. هر انسانى كه در پى ساختن و تربيت خويشتن است بايد احترام به ديگران را در خود تقويت كند و سعى كند همراه با رشد بدنى و فيزيكى از اين جهت نيز رشد كند، زيرا اين رشد عاطفى و روانى تا حدودى افسار گسيختگى حيوانى را كنترل مى كند. اين حالت موجب مى شود كه آدمى از خواسته هاى خود بكاهد و به نياز ديگران نيز توجه كند و بدين صورت پدر، مادر، فرزندان و ساير بستگان را نيز در نظر داشته باشد. در اين نقطه است كه براى فرد ارزشهاى اخلاقى مطرح مى شود. «ارزش» در موردى مصداق دارد كه آدمى بين دو چيز مقايسه مى كند و يكى از آنها را بر ديگرى ترجيح مى دهد. كسى كه تمامى فكر و ذكرش ارضاى نيازهاى مادى خويش است، جايى براى «ارزش» باقى نمى گذارد، اما اگر عاطفه انسانى او قوى باشد، براى ديگران هم سهمى قائل مى شود و هر چند كه پرتو اين عاطفه گسترده تر شود، سطح وسيع ترى را تحت پوشش قرار مى دهد تا جايى كه ممكن است نسبت به كل انسانها و حتى حيوانات احساس مهر و محبت كند. اهميت اين موضوع تا آنجاست كه بسيارى از صاحب نظران، اصل و مايه ارزشهاى اخلاقى را «ديگرخواهى» مى دانند. طبق اين نظريه، انسان در زندگى دو مسير دارد: مسير سود و مسير ارزش. «ارزش» را ابراز عاطفه انسانى نسبت به هم نوع مى دانند، به هر ميزان كه آدمى براى هم نوعان خود سهم و احترام بيشترى قائل باشد ارزشمندتر است، اگر جز اين باشد «سودپرست» است.

درست است كه اين ويژگى به جاى خود ارزشمند و مهم است، اما اصالت دادن به آن از دو جهت در معرض انتقاد است: اولاً طرح آن به عنوان ارزش نهايى و اصيل در اسلام مورد پذيرش نيست و جزو همان ارزشهاى معمولى و پايين تر از حد نصاب است. ثانياً تمامى خواسته هاى انسان در «ديگرخواهى» خلاصه نمى شود، بلكه انسان خواسته هاى ديگرى نيز دارد كه با اين غريزه ارتباطى ندارد و در واقع با منطق و فلسفه اخلاق اين مكتب سازگار نيست. ويژگى هايى از قبيل: كرامت و عزّت نفس در برابر فرومايگى و زبونى در عين حال كه ارزش مندند، با نوع دوستى او ارتباطى ندارند; يعنى، گروهى از مردم علاوه بر احترام به حق و خواسته ديگران و دارابودن عواطف اجتماعى و خانوادگى، مرتبه ديگرى از ارزشها را نيز دارا هستند كه در فرهنگ اسلامى اسم آن را «كرامت نفس» مى گذارند. اگر تمامى ارزشها به «ديگرخواهى» تعلق دارد، آيا كرامت نفس و عزت نفس يا مناعت طبع بى ارزش است؟!

به هر حال، بسيارى از اين ويژگى ها در دسته سوم ارزشها قرار مى گيرند، ارزشهايى كه به حد نصاب نمى رسد، اما ممكن است به آن نزديك باشد. اگر انسانى خواسته هاى حيوانى خود را تا حد ممكن، فداى خواسته ها و ارضاء نياز ديگران كرد، علاوه بر ارزش مندى نفس عمل، او را در راه رسيدن به ارزشهاى متعالى يارى مى كند; يعنى نزديك شدن تدريجى به حد نصاب! به عنوان مثال: ابراز علاقه و احترام به ديگران از نتايج احترام به حق آنهاست. اين كه انسان از درون احساس مى كند كه ديگران بر گردن او حقى دارند، خود ارزشى والاتر از ابراز عواطف است. اين يك حق اخلاقى است، اگر انسان، خود محور باشد حق ديگران براى او مطرح نيست. به دنبال طرح «حق اخلاقى» است كه حق شناسى و سپاس گزارى مطرح مى شود. اگر انسانى مقصودش رسيدن به منافع مادى بيشتر هم باشد، درصدد جبران محبت ديگران برمى آيد; يعنى با يك محاسبه اقتصادى و براى جلب منفعت مادى بيشتر خدمت ديگران را به نيكى پاسخ مى دهد و ممكن است سرانجام، اين عمل به جايى منجر شود كه خودش را مديون ديگران بداند و در مقابل خدمتى كه به آنان مى كند انتظار سود و منفعتى ندارد; مثلاً، به مادر يا پدر پيرى كه هيچ انتظار خدمتى مادى از آنان ندارد، به دليل حق شناسى خدمت مى كند يا از فرزندش پرستارى مى كند. اين عاطفه ممكن است نسبت به ساير انسانها هم ظهور كند و اين روح حق شناسى و سپاس گزارى در نهايت به صورت ملكه در درون او راسخ شود، آن وقت است كه ملكه حق شناسى، او را وادار به كرنش و تواضع در برابر خداى متعال، مالك تمامى نعمتهاى هستى، مى كند.

آنچه كه قبل از هر چيز ديگر انسان را به تعظيم و عبادت و سجود در برابر خداى متعال وادار مى كند، روح شكرگزارى و قدردانى از نعمت است. اگر در انسانى روح قدردانى زنده نباشد، هرگز در برابر خدا خضوع و خشوع نمى كند.

پس رفتارهاى اخلاقى متعارف نيز كه ارزشى پايين تر از حد نصاب دارند، ممكن است انسان را در رسيدن به ارزشهاى متعالى كمك كند، ارزشهاى والا را نيز ترقى و اوج دهد يا برعكس: عدم رعايت رفتارهاى اخلاقى متعارف، روح حق شناسى را در انسان تضعيف كند. اگر رفتارهاى متناسب با خلق و خويى ترك شود، آن ويژگى هم به تدريج ضعيف و نابود مى شود. انسانى كه به دليل غلبه انگيزه هايى از قبيل خودخواهى، خودمحورى و مقام پرستى، روح حق شناسى در او ضعيف شود، حالت منافق گونه اى در او ايجاد مى شود به صورتى كه قدرشناسى و سپاس گزارى را اظهار مى كند، ولى در باطن از آنها خبرى نيست و كم كم به مرحله اى مى رسد كه تمامى ارزشهاى بدست آورده را از دست مى دهد. اين حقيقت در قرآن مجيد با بيانهاى مختلفى عنوان شده است. گروهى از منافقان با خدا پيمان بسته بودند كه اگر نعمت و ثروت زيادى را بدست آورند، بخشى از آن را در راه خدا انفاق كنند، اما زمانى كه به مال و ثروتى رسيدند عهد و پيمان خويش را فراموش كردند. اين نقض پيمان و عهدشكنى موجب شد كه ايمان خود را نيز از دست بدهند.

«به اين دليل كه پيمان خود را با خدا شكستند و دروغ گفتند تا روز قيامت در دل آنها نفاقى پديد آمد ».

مطابق يك قاعده كلى: «كسانى كه به طور مداوم به گناهان كبيره آلوده شوند، سرانجام كار آنها تكذيب آيات خدا و مسخره كردن آيات است ».

سخن اين است كه رفتارهاى خوب يا بد انسان به تعالى يا سقوط او كمك مى كند; به عبارت ديگر، كسب دسته اى از ارزشها آدمى را مهيّاى كسب ارزشهاى والاتر مى كند و كسب ضد ارزشها او را مهيّاى سقوط بيشتر مى كند.

بعضى از آيات قرآن، حالاتى از قبيل خودپرستى، خودمحورى، شهوت پرستى و مال دوستى و ... را زمينه ساز كفر انسان معرفى مى كند. در سوره مباركه ماعون آمده است:

«آيا در مورد شخصى كه دين را تكذيب مى كرد، انديشه نمودى؟ اين شخص همان كسى است كه نسبت به يتيمان بى تفاوت بود و به اطعام مساكين، كسى را تشويق نمى كرد »; يعنى، حالت انكار و تكذيب آيات خدا، ناشى از بى تفاوتى به يتيمان، فقرا و مساكين است.

در سوره مباركه بلد مى فرمايد: «آنها به آن گذرگاه (محل گذر از شقاوت به سعادت) وارد نشدند» تا زمانى كه كسى به آن گذرگاه وارد نشود، از مرتبه منحط حيوانى به تعالى انسانى نمى رسد. «تو چه مى دانى كه آن گذرگاه چيست» «آزاد كردن بنده» «يا طعام دادن در ايام قحطى و گرسنگى، به يتيم خويشاوند خود» «يا به فقير خاك نشين» «پس در زمره مؤمنانى در مى آيد كه به خدا ايمان آورده و يكديگر را به صبر و مهربانى با خلق سفارش مى كنند ».

آزاد كردن بنده و اطعام فقرا و مساكين نوعى گذرگاه است، كسى كه از اين مجرا وارد نشود، نمى تواند از مرحله حيوانيت عبور كند، اما اگر از اين مسير عبور كرد و تكليف شرعى، انسانى و عاطفى خويش را در محبت به ديگران و رعايت حق آنها انجام داد، آن وقت است كه جزو مؤمنين مى شود. اگر چنين زمينه اى براى او ايجاد شد، اهل ايمان مى شود. پس قدر متقيّن اين است كه ديگرخواهى و نوع دوستى، زمينه اى براى سعادت انسان و راه رهايى از ضد ارزشهاست.

به هر حال، فراموش نكنيم كه ارزشها در يكديگر تأثيرگذار و از يكديگر تأثيرپذيرند. البته هستند كسانى كه اهل نماز و توسل و قرائت قرآن و زيارت عاشورا و عزادارى اند، ولى رفتارهاى آنها مملو از نقطه ضعف است، احكام الهى را به دقت رعايت نمى كنند، مقيد به رعايت اخلاق اسلامى نيستند، از كلاه گذارى و رباخورى ابائى ندارند، با اندك بهانه اى حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مى شمرند. برعكس، انسانهايى كه عبادات غير مستقيم را به خوبى رعايت مى كنند، ولى به عبادات مستقيم بهايى نمى دهند. اين تضادهاى رفتارى موجب اين توهّم مى شود كه: عبادت با ارزشهاى اخلاقى ارتباطى ندارد، بلكه هر يك مجرايى مخصوص به خود دارد; مثلاً نماز و عبادات مستقيم با رحم و انصاف و مروت ارتباطى ندارد و بين آنها تأثير و تأثرى نيست! اما اين توهّم كاملاً نادرست است.

ممكن است كه تمامى كارهاى يك انسان نمازخوان هم صددرصد درست نباشد يا اينكه هر كس اهل مروت و انصاف و خدمت به خلق است اهل نماز نباشد، اما شكل تأثير آنها به اين صورت است: كسى كه اهل نماز باشد به رعايت ارزشها و هنجارهاى اجتماعى بسى مقيدتر و آماده تر است. اثبات اين واقعيت هم به شيوه تجربى با مراجعه به مراكز آمار مراجع قضائى و هم از طريق تحليل فلسفى ممكن است. هر زمانى كه اقبال به عبادت در بين مردم بيشتر شود، آمار خيانت و جرم، سير نزولى دارد. در ماه محرم و ماه مبارك رمضان، گناه كمترى انجام مى شود. در شهرهايى كه مردم آن بيشتر اهل عبادتند، نسبت گناه كمتر است. اين گونه نيست كه ابعاد مختلف روح انسان كاملاً از يكديگر جدا باشند، تمامى ابعاد روانى انسان در حال تأثير و تأثر از يكديگرند.

تحليل تضادهاى رفتارى
حال ببينيم تحليل تضادهاى رفتارى آدميان چگونه است؟ چرا بعضى انسانها در عين مقيد بودن به عبادات مستقيم به عبادات غير مستقيم، اهميت نمى دهند يا برعكس؟

بر اساس دستگاه ارزشى اسلام، محور تمامى فعاليتهاى انسانى خداست. هر ميزان كه توجه آدمى به خدا بيشتر باشد، بيشتر موجبات رضايت او را فراهم مى آورد. علاقه بيشتر به محبوب موجب حركت در مسير رضاى اوست. انجام كارها براى او به ميزان توجه انسان به خدا و زنده بودن ياد او در دل انسان بستگى دارد. از آنجا كه عبادات مستقيم ارتباط مستقيم با خداست، موجب مى شوند كه توجه دائمى انسان به خدا بيشتر شود. عبادتهايى از قبيل: ذكر، سجده، ركوع، قرائت قرآن، دعا، مناجات و ... به طور مستقيم در تقويت رابطه انسان با خدا مؤثرند، وقتى اين رابطه قوى شد انگيزه اطاعت و امتثال اوامر خدا براى هميشه در انسان ايجاد مى شود. پس طبيعت عبادت اقتضا مى كند كه آدمى به كارهاى خير بيشتر روى آورد. وقتى كه حضور خدا در زندگى انسان چشم گير است، توجه انسان به او هم بيشتر است و انگيزه بيشترى براى كسب رضاى او دارد، اما اين انگيزه هر مقدار كه ضعيف شود، توجه نيز كمتر خواهد شد، مخصوصاً كه عبادت تنها عملى لفظى و زبانى نيست، حقيقت عبادت، توجه قلبى به خداست. شيوه انجام عبادت، ركوع و سجود و قيام و قعود و ... تنها قالبها و نمادهاى عبادتند، نه حقيقت آن. حقيقت عبادت اين است كه آدمى احساس كند بنده نيازمند به او و قائم به اوست.

پس عبادتهاى مستقيم در عبادتهاى غير مستقيم به طور طبيعى مؤثر است، اما اينكه گاهى خلاف آن ديده مى شود و مشاهده مى شوند افرادى كه با وجود عبادت مستقيم در عبادت غير مستقيم سست و بى تفاوت اند، ممكن است رفتار آنها يكى از دو تفسير زير را داشته باشد: يا اينكه عبادات آنها ظاهرسازى است، از روح عبادت و حقيقت آن تهى است و يا روح عبادت در آنها ضعيف است. كسى كه صرفاً براى ازدياد رزق، نماز شب مى خواند حقيقت عبادت در او ضعيف است. احساس كوچكى و ذلت در پيشگاه الهى با اين هدف متفاوت است. درست است كه نماز شب آن اثر را هم دارد، اما تأثير عبادت فقط در اين حد، محدود نيست. عبادت، آن چنان تعالى روحى به انسان مى بخشد كه با كل عالم مادى قابل مقايسه نيست.

همچنين كسانى كه در عبادات خود ريا مى كنند، بهره اى از آن عايدشان نخواهد شد، چنين عبادتى به هيچوجه مورد قبول واقع نمى شود. خداى متعال مى فرمايد: (... انا خير شريك من اشرك معى غيرى فى عملى لم اقبله الا ماكان خالصاً ) در چنين عباداتى من سهم خود را به ساير شُرَكا واگذار مى كنم. فقط عبادت خالص مورد رضايت و قبول خداست عبادتى كه خالص نيست اثر مطلوب را نيز ندارد. اگر نمازى واقعاً «نماز» باشد، بايد اثر مطلوب را كه همان جلوگيرى از فساد و فحشا است نيز داشته باشد «اِنَّ الصَّلوةَ تَنهى عَنِ الفحشاءِ وَالمُنكَر » كسى كه به ظاهر، نماز مى خواند، اما نماز او از فساد و فحشاء جلوگيرى نمى كند در واقع نماز نخوانده، بلكه فقط صورت آن را به جاى آورده است; به عبارت ديگر، عبادتى مرده و بى اثر است.

تحليل ديگر كه عمدتاً ناشى از بدآموزى است اين است كه گروهى در اثر جهل چنين مى پندارند كه بعضى از عبادات بعضى ديگر را جبران مى كند; مثلاً توهّم اينكه سينه زدن روز عاشورا جاى نماز و روزه را مى گيرد و هر چه گناه انجام داده يا بدهند با عزادارى امام حسين(عليه السلام) بخشيده مى شود، اما لحظه اى نمى انديشند كه آيا اين عزادارى با صداقت و حقيقت و بر اساس عشق واقعى به امام حسين(عليه السلام)است يا به انگيزه هاى ديگرى انجام گرفته است. عزادارى تنها زمانى در بخشش گناهان مؤثر است كه: اولاً از روى واقعيت و صداقت و انگيزه خدايى باشد. ثانياً همراه با معرفت صحيح و علم به اين حقيقت باشد كه با عملى مستحبى نمى توان عمرى گناه و ترك واجب را جبران كرد و به اين وسيله خود را مستوجب شفاعت حسين بن على(عليه السلام) نمود كه جان خود و عزيزان خود را فداى احياء احكام اسلام و ارزشهاى اسلامى كرد.

كسى كه از اول تصميم گناه كردن دارد و منتظر رسيدن روز عاشورا و ايام عزادارى براى به اصطلاح جبران گناهان است، نه معناى عزادارى را فهميده و نه معناى توبه و شفاعت را. اگر شخصى; مثلاً در اثر غلبه شهوت و غضب به گناهى آلوده شد، توبه او اين است كه واقعاً حال او منقلب شود و تصميم جدّى بگيرد كه ابداً گِرد آن گناه نگردد، اگر واقعاً عوض شد خداى منان از گناهان گذشته او مى گذرد، نه اينكه پيوسته به اميد عفو، گناه كند. گريه براى امام حسين(عليه السلام) گناه كسى را جبران مى كند كه واقعاً تحت تأثير جاذبه حسينى واقع شده تصميم بگيرد كه گناهان گذشته را تكرار نكند، اگر چنين بود ممكن است يك قطره اشك هم تمامى گناهان او را جبران كند امّا با تصميم بر ادامه تبهكاريها هرگز!

تأثير متقابل عبادات و گناهان
پس عبادتهاى مستقيم و غير مستقيم بر يكديگر اثر متقابل دارند، همان گونه كه گناهان هم ممكن است بر عبادات اثر منفى بگذارند. كسى كه عمرى را در حال عبادت گذرانده، ممكن است با لغزشى از قبيل شرك و غيره همه آنها را حبط و نابود كند. به هر حال، خيلى مهم است كه آدمى بتواند تا آخر عمر بر طريق حق استوار بماند و تغيير حالت و انگيزه ندهد.

قرآن مجيد «بلعم بن باعور» را به عنوان نمونه اى از اين افراد معرفى مى كند: «تلاوت كن بر مردم خبر كسى كه آيات خود را به او داديم، اما او آنها را رها كرد پس شيطان او را دنبال كرد تا اينكه از گمراهان شد. اگر مى خواستيم او را به وسيله همين آيات برترى مى داديم و ليكن او سخت به زندگى دنيا چسبيد و از هواى نفس پيروى كرد. مَثَل اين فرد مَثَلِ سگ است كه اگر به او حمله كنى زبان از دهان بيرون مى آورد و اگر به حال خود واگذار كنى نيز همين عمل را انجام مى دهد، اين نمونه اى از قومى است كه آيات ما را تكذيب كردند. قصه را برايشان بازگو! شايد در اين مورد انديشه كنند ».

و اين يعنى سقوط از حد كرامت و استجابت دعا به حضيض حيوانيت و همگون سگ شدن! تمايلات نفسانى، پيروى از هواى نفس، خودخواهى، خودپرستى، مقام پرستى، شهرت طلبى و جاه طلبى، زمينه را براى از دست دادن ارزشهاى كسب شده آماده مى كند.

پرسش و پاسخ جلسه یازدهم
1ـ بر فرض پذيرش تأثير و تأثر بين «گرايش ها و تمايلات»، «رفتار و كنش» و «معرفت و شناخت» كدام يك از اين ها مقدم و كدام يك مؤخر است؟

پاسخ: اگر شناخت را اعم از علم حضورى و حصولى بدانيم و علم حصولى را هم شامل ادراك حسى، خيالى و عقلى بدانيم، از طرف ديگر رفتار را نيز اعم از ظاهرى و قلبى به حساب آوريم، در اين صورت مى توان گفت كه شناخت، منطقاً بر رفتار مقدم است. اگر رفتار را صرفاً حركات فيزيكى انسان بدانيم كه بدون اراده انجام مى شود با شناخت ارتباطى ندارد، اما رفتارى كه در اينجا مطرح است، فيزيكى نيست، بلكه مقصود رفتار ارادى و اختيارى است و رفتار اختيارى متوقف بر شناخت و اراده است. اگر هيچ شناختى، اعم از حصولى، حضورى، حسى، خيالى يا عقلى وجود نداشته باشد اصلاً كار اختيارى صورت نمى گيرد. به دنبال شناخت، يك سلسله از تمايلات درونى انسان برانگيخته مى شود، بعضى از انگيزشها لزوماً ناشى از شناخت نيست، اما مجموعه وسيعى از آنها ناشى از شناخت است و بعد از شناخت است كه كار اختيارى انجام مى گيرد و همان كار اختيارى است كه موضوع ارزش يا ضد ارزش است.

رفتارهاى فيزيكى مبناى ارزش قرار نمى گيرند. صِرف اينكه حركتى غير اختيارى از انسان صادر شود يا رشدى صورت گيرد، موضوع ارزش قرار نمى گيرد. منشأ ارزش، كار اختيارى است كه ريشه آن «شناخت» است. پس مى توان گفت كه شناخت بر همه اينها مقدم است، ولى اينها هم ممكن است مقدمه اى براى شناخت به حساب آيند; به تعبير ديگر «مبدأ»، شناختهاى حصولى، حسى و خيالى است، «منتها» هم شناخت حضورى است و تمامى اينها واسطه اى براى رسيدن به آن مرحله اند.

2ـ ارتباط مباحث ارزشى با «مديريت» چگونه است؟

پاسخ: از آنجا كه بناست ارتباط ارزشهاى اسلامى با رفتار انسانى در مديريت بررسى شود پس لازم است كه ريشه هاى ارزش و كيفيت تأثير آن در رفتار، در سطحى عالى و عميق شناخته شود. اگر درصدد بررسى عميق اين ارتباط باشيم بايد ملاك ارزشها را بشناسيم تا نحوه اِعمال آنها را در مديريت بدانيم. شناخت ارزشهاى متعارف بدون ريشه يابى و اكتفا به شناخت ارزشهاى كمتر از حد نصاب، جايگاه دستگاه ارزشى اسلام در مديريت را روشن نمى كند.

3ـ اگر در جامعه اى فساد و ناهنجارى كمتر باشد، آيا دليلى بر حاكميت ارزشهاى اسلامى است؟

پاسخ: ريشه ارزشها در اسلام، خداشناسى، خداپرستى و تقرب به خداست، بنابراين اگر در كشورى فساد و ناهنجارى كم باشد، اما ريشه آن ناشى از تحميل و زور يا عادت و آداب و رسوم باشد، نه توحيد و تقرب، با معنايى كه از ارزش ارائه شد متناسب نيست. ارزشهاى اسلامى فقط در سايه شناخت و حركات آزادانه و اختيارى صورت مى گيرد. عملى كه بر انسان تحميل شود، انسان را به كمال نمى رساند. ممكن است گروهى از انسانها را در جايى محصور كرد، تحت فشار قرار داد و زمينه حركت آنها را محدود و از ارتكاب جرم جلوگيرى كرد، اما صادرنشدن جرم و جنايت از چنين مردمى نشان ترقى و وارستگى و ارزشمندى آنها نيست.

جلسه دوازدهم
اجمالى از مباحث پيشين
نتايج مباحث گذشته در مورد نظام ارزشى را در چند جمله مى توان خلاصه كرد:
اولاً نظام ارزشى اسلام نظامى خدا محور است. محور تمامى ارزشها خداى متعال و قرب به اوست. ثانياً تمامى موجودات عالم براى رسيدن به كمال مخصوص خويش آفريده شده اند و در بين آنها انسان كه موجودى كامل تر و داراى استعداد بيشترى براى رسيدن به كمال است، بايد به انتخاب و گزينش و از طريق رفتارهاى اختيارى، خود را به مرحله كمال برساند. ثالثاً زندگى دنيا سراسر حركتى به سوى همان هدف و وسيله اى جهت نيل انسان به آن است، نه اين كه خود هدف باشد. بنابراين، ديدگاه انسان مسلمان نسبت به دنيا، ديدگاه عابر نسبت به راه است كه هدف اصلى را در وراى آن مى جويد. تمامى مخلوقات از جمله انسانها براى رسيدن به كمال آفريده شده اند. پس آدميان نيز بايد خود را جزيى از يك نظام ببينند كه بسان كاروانى واحد به سوى هدف نهايى در حركتند. اراده خدا بر اين تعلق گرفته كه تمامى انسانها براى پيمودن راه كمال به يكديگر نياز داشته باشند، از يكديگر كمك بگيرند و با تعاون و همكارى اين راه را بپيمايند. انسان موحّد، هدف اصلى خود را قرب به خدا و رضايت او مى داند و تمامى موقعيتها و پيش آمدهاى متفاوت در زندگى فردى، خانوادگى، اجتماعى و جهانى از نظر او زمينه اى براى انتخاب و گزينش راه و رفتار در جهت قرب به خداست. چنين انسانى هدف اصلى را در جاى ديگر مى بيند برخلاف ماده گرايان دنيابين كه تمامى اهدافشان در دنيا خلاصه مى شود.

تزاحم منافع در مديريت مادى
اهداف الهى مؤمنان با ديگران تزاحمى ندارد، به تعبير ديگر، كسانى كه اهداف نهايى آنها در همين دنيا خلاصه مى شود، پيوسته خود را در تزاحم و درگيرى با ديگران مى بينند، زيرا اگر پُست و مقامى در ميان باشد، با رسيدن يك نفر به آن مقام، ديگران از دستيابى به آن محرومند و همچنين مال و منال و شهرت و ... كه هر انسان دنياپرستى طالب حداكثر آن است، اما هدف والاى انسان خداخواه با هيچ انسان ديگرى مزاحمت ندارد.

او در طى اين مسير، نه تنها ديگران را مزاحم خويش نمى پندارد، بلكه خيرخواهى براى همنوعان خود را كمكى در جهت نيل سريع تر به آن هدف مى داند. رقابت او، برخلاف رقيبان در مال و منال، براى دستيابى به ارزشهاى متعالى است، نه پس زدن و محروم كردن ديگران. مسابقه هايى از اين دست تنها منشأ حركت و فعاليت بيشتر براى خود فرد است، نه جلوگيرى از پيشرفت ديگران. «رقابت» در اين بينش، كسب صلاحيت بيشتر براى ارائه خدمت بهتر به خلق خداست، نه عقب راندن ديگران. اصل در اين بينش، تعاون و همكارى است. انسانى اين چنين، خود را از ساير اعضاى جامعه جدا نمى بيند، بلكه اعضايى به هم پيوسته و متشكل و روان به سوى يك هدف مى پندارد. پس از كمال ديگران هم خرسند است و براى آنان ياورى دلسوز، صميمى و هدايت گر در جهت كمال است.

امكان جمع صفات به ظاهر ناسازگار
بر اساس اين بينش، انسانى متعالى ساخته مى شود كه با داشتن روح توحيدى تمامى صفاتِ خير و گاهى متضاد در او جمع باشد. صفاتى كه جمع آنها در نظام و ديدگاهى ديگر، غيرممكن به نظر مى رسد; مثلاً صفاتى از قبيل: قدرت و شجاعت و اعتماد به نفس با خاكسارى و فروتنى و تواضع و دلسوزى به راحتى ممكن نيست، اما بر اساس اين نظام ارزشى چنين جمعى، نه تنها ممكن بلكه لازم است. در اين نظام، «اعتماد به خدا» جاى «اعتماد به نفس» را مى گيرد. قدرت انسان موحد پرتوى از قدرت خداست، لذا به جاى استعمال واژه «اعتماد به نفس» اصطلاح «توكل بر خدا» مناسب تر است. ممكن است از اعتماد به نفس، نوعى خود بزرگ بينى و تحقير ديگران استشمام شود، ولى از توكل بر خدا چنين برداشتى نمى شود. هيچ مؤمنى با توكل كردن بر خدا به غرور و خود بزرگ بينى مبتلا نمى شود، زيرا بر قدرت بى نهايت الهى اعتماد مى كند، قدرتى كه در اختيار اوست، اما مال او نيست. وقتى كه مال او نباشد جايى براى غرور هم باقى نمى ماند، اما اعتماد به خود به معناى قوى دانستن خود و در پى داشتن غرور و استكبار است و غرور و استكبار با تواضع و فروتنى نمى سازد، اما در نظام ارزشى اسلام، با تحليلى كه بيان شد، اين صفات با يكديگر سازگارند.

در نظامهاى ارزشى غير الهى ابراز صفاتى از قبيل مهربانى و فروتنى و صداقت و ... صرفاً به دليل مطلوبيت اجتماعى و كسب محبت و احترام مردم است; به تعبير ديگر، انگيزه كسب فضايل در اين نظامها احترام، اشتهار و محبوبيت است كه اين هدف، خود در نظام ارزشى اسلام ارزش منفى دارد. در نظام اسلامى هدف، كسب رضايت خداى متعال است، حتى اگر به قيمت دشمنى مردم تمام شود و انجام يا ترك فعل به قصد رضايت و محبوبيت اجتماعى در اين ديدگاه نوعى شرك محسوب مى شود. علاوه بر اين، انسانى كه هدفش كسب احترام و علاقه مردم است در بسيارى از مواقع ناچار است تملق گويى و چاپلوسى كند. كسى كه با اين ديدگاه به ارزشها مى نگرد معتقد است كه هدف، وسيله را توجيه مى كند، لذا از هيچ اقدامى براى جلب توجه مردم ابايى ندارد. و اين كار خود، نوعى نفاق و دورويى است. او به ظاهر ادعا مى كند كه دل سوز و خيرخواه مردم است، ولى واقعاً چنين نيست، بلكه اين تظاهر صرفاً روشى است كه او را به هدف برساند، اما انسان موحّد از عمق جان، مردم را دوست دارد، زيرا بندگان را مخلوق خداى محبوب خودش مى بيند و خود را نيز عضوى از پيكر اجتماع مى انگارد.

در بينش اسلامى تمامى صفات خيرى كه به ظاهر ناسازگار به نظر مى رسند در پرتو توجه به خدا و روح توحيد قابل جمعند. نظام اسلامى در عين اينكه آدمى را به تواضع و فروتنى دعوت مى كند به عزت نفس نيز توصيه مى كند، به او اجازه ذلت و فرومايگى و پستى، مخصوصاً در برابر دشمنان خدا را نمى دهد; يعنى: جمع بين فروتنى و خيرخواهى و تواضع با عزت نفس، كرامت و مناعت طبع ممكن، بلكه لازم است، اما جمع صفاتى از اين قبيل در نظامهاى غير الهى به دليل پشتوانه اصيل نداشتن اين ارزشها به نوعى دوگانگى و سرانجام تضاد و دو رويى و نفاق مى انجامد. باور عميق انسانهاى غير الهى قدرتمندى و استقلال خويشتن است، اما به دليل مصالح فردى يا اجتماعى خود را متواضع و فروتن مى نمايانند.

تجلى ارزشهاى اسلامى در عرصه مديريت
سؤالى كه هم اكنون مطرح مى شود اين است كه: ظهور شخصيتى الهى كه ارزشهاى اسلامى در او جلوه گر شده در ميدان مديريت چگونه است و چه آثارى را به دنبال دارد؟

براى پاسخگوئى به اين سؤال لازم است هر يك از شؤون مديريت را به طور جداگانه مورد بررسى قرار داده و تأثير ارزشهاى اسلامى را در ابعاد آن، هرچند به صورت فهرستوار مطرح كنيم.

اولين گام در مديريت، توليدى باشد يا خدماتى، سياست گذارى يا تعيين هدف است. اينكه مدير در كار خود چه هدفى را دنبال مى كند و مقصود از تحقق آن چيست اولين سؤالى است كه هر مديرى در پيش رو دارد.

در اين مورد دو هدف كلى وجود دارد كه تقريباً تمامى شؤون مديريت را تحت تأثير قرار مى دهد: 1. نگرش به مديريت به عنوان ابزارى براى تحقق اهداف صرفاً مادى 2. استفاده از منافع مادى براى رسيدن به اهداف معنوى.

طبيعى است تفكر مادى به چيزى جز تحقق اهداف مادى نمى پردازد; يعنى، منافع مادى تنها تعيين كننده اهداف مديران است، آنها به چيزى جز منفعت خود نمى انديشند، گرچه ممكن است در همين راستا منافع جامعه نيز تأمين شود، اما آنچه كه براى ايشان اصالت دارد منفعت فردى است و اگر در موردى بين منافع آنان و جامعه تضادى رخ دهد سود و منفعت شخصى را ولو به قيمت اِضرار به جامعه ترجيح مى دهند. بر سراسر سازمان با مديرانى اين چنين تفكر نفع شخصى حاكم است; مثلاً چنين مديرى در مرحله سازماندهى، همكاران و كاركنانى انتخاب مى كند كه بتواند از آنها سود مادى ببرد، بود و نبود معيارهاى اخلاقى تا آنجا كه تأثيرى در منافع شخصى نداشته باشد اهميتى ندارد. صالح بودن يا نبودن كارگران در اين نظام چندان اهميتى ندارد. مهم اين است كه بتوان با قدرت و پشتكار اين كارگران، صاحبان صنايع ديگر را عقب زد و از ديگران پيشى گرفت. براى اين گروه، منفعتِ ديگران تا جايى مطرح است كه به منفعت شخصى آنها كمك كند اگر به ديگران وامى هم مى دهند به اين دليل است كه قدرت خريد آنها را بالا ببرند و براى توليدات خود مشترى جذب كنند، اگر توليدات آنها خريدار نداشته باشد، براى ايجاد تعادل در عرضه و تقاضا و در واقع براى تأمين نفع شخصى، محصولات خود را از بين مى برند.

اما در نظام ارزشى اسلام، آنچه كه در ديدگاه مادى هدف نهايى و اصيل است، تنها هدفى متوسط يا وسيله به حساب مى آيد. طبق اين ديدگاه، مدير در اين فكر است كه وسايل مورد نياز كاروانى را كه به سوى هدف نهايى و كمال مطلوب انسانى سير مى كند فراهم آورد، براى او مهم نيست كه تا چه اندازه سود شخصى عايد او مى شود، لذا حاضر است منافع شخصى خود را فداى منافع اجتماعى نمايد. اينجاست كه نقش تعيين كننده در نوع كار و خدمت را ارزش بازى مى كند، نه منفعت و سود شخصى.

پس ويژگيهاى چنين مديريتى را مى توان در چند بند خلاصه كرد:
الف. هدف او از انجام كار، كمال معنوى و قرب الى الله است، اولويت با كارى است كه براى هدف مفيدتر است.

ب. او به نفع شخصى خود نمى انديشد، بلكه هدف، انتفاع مجموعه انسانهايى است كه در اين مسير قرار دارند، البته ممكن است كه از اين طريق منافع شخصى او نيز تأمين شود، اما هدف بالاتر او تأمين نيازهاى مادى يا معنوى اجتماعى است كه گاهى از طريق ارتقاء سطح رفاه اجتماعى در صدد ايجاد كمال معنوى است. بنابراين، اگر بنا باشد نسبت منطقى بين اهداف الهى و اهداف مادى بيان شود، مى توان گفت كه نسبت بين اين دو «عموم و خصوص من وجه» است; به اين معنا كه گاهى انسان مؤمن به همان هدفى مى رسد كه انسان مادى در نظر دارد; مثلاً كشاورز مؤمن به دليل نياز اجتماعى و رهاندن جامعه و ملت خود از يوغ استكبار و وابستگى و عزت بخشيدن به جامعه اسلامى، با زحمت فراوان زمينهاى فراوانى را زير كشت گندم مى برد، در عين حال، ممكن است از اين طريق بيشترين سود شخصى هم عايد او شود اگر بينش او مادى هم بود از اين جهت فرقى نمى كرد; يعنى، بايد همين راه را مى پيمود حال در اين مورد به تقدير الهى، بين سود شخصى و اجتماعى هماهنگى ايجاد شده است، اما اگر چنين هم نمى شد; يعنى سود شخصى او تأمين نمى شد يا كمتر تأمين مى شد از آنجا كه هدف او خداست فرقى نمى كرد. برخلاف انسان غير الهى. همچنين اگر سود شخصىِ كشاورزِ مؤمن موجب اضرار اجتماعى شود، هرگز به كسب آن اقدام نمى كند. بنابراين، ارزشها در انتخاب هدف، نوع كار و تصميم گيرى اوليه براى شروع آن دخالت دارند.

ج. جلوگيرى از وابستگى اجتماعى در درازمدت. ممكن است انتخاب كارى در زمان حاضر به نفع جامعه باشد، اما در درازمدت موجب وابستگى اجتماعى و سيطره و تفوق اقتصادى دشمنان شود; درست است كه هم اكنون سود شخصى و اجتماعى را تأمين مى كند، اما موقتى و گذراست، زيرا نسل آينده را وابسته به بيگانه مى كند; ورود صنعت مونتاژ ممكن است چند سالى نيازهاى جامعه را تأمين كند و گروهى را صاحب شغل كند، اما جامعه را به صاحبان آن صنايع وابسته مى كند، به گونه اى كه اگر زمانى از كمك صنعتى، فروش قطعات يدكى و صدور تكنولوژى لازم امتناع كنند، جامعه از آنچه كه بوده بدتر نيز خواهد شد، پس در نظر داشتن عامل زمان، دورانديشى و در نظر گرفتن منافع نسل آينده، بخشى از كار مديريت است كه نظام ارزشى الهى، نقش مهمى را در آن ايفا مى كند.

به هر حال، يكى از مظاهر دورانديشى رعايت منافع مردم است. حتى در نظامهاى غير الهى نيز عامل دورانديشى اقتضا مى كند كه منافع ديگران مد نظر باشد. اگر فاصله طبقاتى چندان زياد شود كه طبقه مستضعف قدرت خريد را از دست بدهند، مؤسسات توليدى هم به هدف خود نخواهند رسيد. پس تفكر عاقلانه اقتضا مى كند كه به جاى سركوب ديگران، با مهربانى و صميميت و با طرحى معقول و قابل ادامه با مردم زندگى كنند.

حاكميت ارزشها بر كمّيت و كيفيت توليد
حاكميت ارزشها علاوه بر مرحله تعيين هدف، ساير عناصر دخيل در توليد از قبيل سازماندهى، پيش بينى آينده، انتخاب همكار و مرحله توليد كالا، كيفيت و كميت آن را نيز شامل مى شود. ديدگاه مادى كه در صدد ايجاد منافع شخصى، عاجل و سريع است به اين موضوع اهميت نمى دهد كه آيا كالاى توليدشده براى ديگران ضرر يا منفعت دارد، لذا در صورت لزوم از تقلب، ظاهرسازى و اغفال مردم براى رسيدن به هدف بهره مى برند، اما انسان موحّد كه به تعاون و همكارى در طريق كمال اعتقاد دارد، نفع خودش را از منافع ديگران جدا نمى بيند، بلكه رضاى خداى متعال را در تقديم ديگران بر خود مى داند; يعنى براى جلوگيرى از اِضرار به ديگران ضرر را به جان مى خرد. در اين نظام به جاى نابود كردن يا احتكار محصول براى بالابردن قيمتها كه در نظامهاى استكبارى معمول است، نياز جامعه مَدّ نظر قرار مى گيرد و ميزان توليد به گونه اى تنظيم مى شود كه بين عرضه و تقاضا تعادل برقرار شود و از ايجاد بحران كميابى يا افزايش محصول جلوگيرى شود. روشن است كه تمامى اينها در اين نظام تنها حكم وسيله را دارند، نه هدف. در مقابل، بسيارى از نظامهاى اقتصادى در صدد ايجاد بحران، كمبود كاذب يا بازار سياهند، زيرا در اين صورت منافع بيشترى را به جيب مى زنند.

مديريت و خيرخواهى براى ديگران
رعايت انصاف در قيمت گذارى، رعايت شرايط طبقات محروم و كاهش فشار از گرده آنان از ويژگيهاى نظام اسلامى است. انسان مؤمن تمامى افراد را همانند خود بنده اى از بندگان خدا مى بيند و نسبت به آنها احساس برادرى، همكارى و صميميت مى كند و اگر فردى به عنوان كارمند يا كارگر و يا ... تحت نظارت او قرار داشته باشد، او را امانتى الهى مى پندارد كه در رشد او شريك است، نه تنها وصول به كمال را وظيفه الهى خود مى داند، بلكه معتقد است كه نسبت به كمال رساندن ديگران هم مسئول است و در اثر خيرخواهى براى همنوعان، نوعى كمال براى انسان حاصل مى شود كه در پرتو كمال خواهى براى خود هرگز به وجود نمى آيد، نمونه اى از اين خيرخواهى را مى توان در روايات تحت عنوان دعا براى ديگران مشاهده كرد. در دستورهاى دينى به «دعا كردن» زياد توصيه شده است تا جايى كه عاقبت ترك دعا دخول ذلت بار در جهنم پيش بينى شده است. «ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين » «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم كسانى كه با غرور و استكبار از عبادت من سر باز مى زنند، با ذلت داخل جهنم مى شوند» احساس بى نيازى; به معناى بى نيازى از خدا و استقلال خويش است و اين پندار براى انسانى كه سراپاى آن نياز و وابستگى است، نوعى شرك محسوب مى شود. در عين اينكه روايات بر دعاكردن تأكيد كرده اند، يادآورى نموده اند كه: اگر شخصى براى غير خود دعا كند، هفتاد برابر يا بيشتر براى دعاكننده مستجاب خواهد شد، انسان موحد در امور مادى به طريق اولى ديگران را بر خود مقدم مى دارد «و يؤتِرونَ عَلى اَنفُسِهِم و لَو كان بِهم خَصاصة » متاعى كه از نظر مادى مورد نياز خود اوست به نيازمندان ديگر مى بخشد.

ديدگاه مديريت مادى در مورد انسانها
اين ارزشها چه در مديريت خرد يا كلان، تصميمات مديران را تحت تأثير قرار مى دهند. كسى كه تحت تأثير تفكر الهى است، نمى تواند ديدگاه مادّى را در مورد ساير انسانها بپذيرد. ساير انسانها از ديدگاه يك مدير مادى موجوداتى باربر، مزاحم و رقيب به حساب مى آيند كه از عمق جان نسبت به آنها احساس بى مهرى مى كند. لبخندها، ابراز صميميتها و دل سوزيها فقط ظاهرى و ابزار كار است، گرنه در اين نظام، عاطفه، وفا، صميميت و صداقت معناى عميقى ندارد و اين معنا را مى توان از مقايسه اى كوتاه و سطحى بين ايثار و ترجيح ديگران در نظام اسلامى با اتلاف مال، اسراف و به دريا ريختن گندم براى ايجاد تعادل بين عرضه و تقاضا در بازار غير مسلمانها، در حالى كه ميليونها انسان در جهان از گرسنگى رنج مى برند، استنباط كرد.

بهره كشى از كارگر
نكته ديگرى كه مى توان در مورد ارتباط بين مدير و كارگر مطرح كرد اين است كه بهره كشى از كارگر در نظام مادى حد و حصرى ندارد و حتى استراحت دادن به او به دليل تجديد قوا براى كار بيشتر است، اگر مقدور بود لحظه اى به كارگر استراحت نمى داد. نهايت امر اين است كه در قبال كار بيشتر مزد بيشترى به او مى پردازد، و اما اينكه آيا به سلامت او هم مى انديشد، به فرزندان او و تربيت آنها اهميت مى دهد و آيا او را به خاطر خودش دوست دارد يا نه، سؤالاتى است كه جواب آنها در اين نظام، منفى است. متقابلاً، در نظام اسلامى اگر منافع مادى با مصالح معنوى تزاحم پيدا كرد از اعتبار مى افتد. پيشرفتهاى مادى، وسايلى براى تكامل معنوى انسانها به حساب مى آيند. در اين نظام تأكيد بر پيشرفت اقتصادى; به معناى تهيه امكانات بيشتر براى تكامل روحى، معنوى، اخلاقى و عملى است. بالارفتن سطح آموزش و پرورش، توجه بيشتر به طبقات محروم اجتماعى، كسب درآمدهاى بيشتر براى جامعه، و استفاده بهينه از نعمتهاى خدا، معنوياتى است كه در پرتو پيشرفت اقتصادى ميسر مى شوند.

اگر بنا باشد كه پيشرفت اقتصادى كشورى به قيمت محروميت از زندگى معنوى، سلامت و عدم تربيت اجتماعى تمام شود، پرداخت چنين بهايى از ديدگاه اسلامى جايز نيست، در حالى كه چنين وضعيتى در نظام مادى، عيب و نقصى ندارد و هيچ قانونى مديرى با اين ديدگاه را تحت تعقيب قرار نمى دهد.

در نظام اسلامى: اولاً در مقام پرداخت حقوق بايد حق هر كسى ادا شود، خواه مردم آن حق را معتبر بدانند يا نه. ثانياً كارگر بايد براى رسيدگى به نيازهاى بهداشتى، معنوى، تربيتى، فرهنگى و اخلاقى خود از اوقات فراغت كافى برخوردار باشد. با اين حساب، نظام ارزشى اسلام در تمامى ابعاد مديريت اعم از ترسيم خط مشى، سازمان دهى، كميت و كيفيت توليد و خدمات، قيمت گذارى، ارتباط با كارمندان، همكاران و رقيبان به شدت مؤثر است، حتى مديرانى كه به منافع اقتصادى خود بيش از معنويات مى انديشند، بايد نقش روابط انسانى را در اين كار جدّى بگيرند. مهربانى، صميميت و صداقت، علاقه كارمند و كارگر را به كار خود و در نهايت به افزايش توليد، بيشتر مى كند. بازدِهِ نوعى از مديريت كه مبتنى بر روابط انسانى باشد، نه صرفاً ماشينى، با بازده مديريت ماشينى قابل مقايسه نيست. هر قدر كه ارتباط عاطفى بين مديران و كاركنان بيشتر باشد، نتيجه كار بهتر است، اما اين ارتباط بايد بر مبانى ارزشى، ايمانى و وحدت هدف، نه تظاهر، دورويى، نفاق و ابزار انگارى ارزشها، مبتنى باشد.

پرسش و پاسخ جلسه دوازدهم
1ـ چگونه بايد مديرى را تربيت كرد كه تمامى ارزشهاى اسلامى را به دقت رعايت كند؟

پاسخ: اين سؤال با دقت بيشتر در مطالبى كه از ابتداى بحث تحت عنوان انسان شناسى، كيفيت نگرش انسان نسبت به جهان و هستى و ساير انسانها، بيان شد، بدست مى آيد. اصولاً پيدايش رفتار اختيارى در انسان، قبل از هر چيز، مرهون نوعى شناخت، آگاهى و بينش است. رفتار كورانه و بدون آگاهى و شناخت، رفتارى انسانى نيست و ارزش انسانى نخواهد داشت. براى اينكه حركات و رفتار انسان معنا و ارزش پيدا كند و در سعادت او مؤثر باشد به شناخت عميقى نياز دارد. هر ميزان كه شناخت آدمى عميق تر باشد، تأثير آن در رفتار او بيشتر است و به رفتار ارزش بيشترى مى بخشد و اين در صورتى است كه شناخت او صحيح باشد و بدرستى در او تأثير كند. مديرى كه نسبت به هستى، خدا و انسان، شناخت عميقى نداشته باشد، چگونه مى تواند به ارزشهاى اسلامى كه مبتنى بر شناخت است معتقد باشد؟ طبيعى است كه اگر اين اصول موضوعه را نپذيرد يا به آنها توجهى نداشته باشد، نتايج مطلوب هم بر آن مترتب نخواهد شد، علاوه بر بينش و دانش (تعليم) نقش «تربيت» را نيز نبايد به فراموشى سپرد. علاوه بر آموزش و تعليم مديران در زمينه مديريت، بايد زمينه رشد آنها را در بخش «مديريت» نيز فراهم آورد; مديرى كه از شرايط اقتصادى خود رنج مى برد يا از جهت خانوادگى مشكل دارد، نمى تواند مدير موفقى باشد; لذا بايد به وضع زندگى و خانوادگى و اقتصادى او هم رسيدگى شود تا اينكه او در محيط كار خود جز «مديريت» فكر ديگرى نداشته باشد.

پس براى تربيت مديران صالح و كارآمد بايد از يك طرف آگاهيهاى لازم را به او داد و از طرف ديگر، موانع موفقيت در كار را برطرف كرد.

2ـ مديران چه نوع آگاهى ها و اطلاعاتى بايد داشته باشند؟

پاسخ: آگاهى هاى مورد لزوم مديران، بر اساس نوع نظام ارزشى متفاوت است. اطلاعات مدير بايد شامل دو بخش: اطلاعات فنى و مهارتى در زمينه تخصصى مديريت و همچنين اطلاعات مرتبط با بينشها و ارزشها باشد. درست است كه مدير در همه اين موارد بايد آگاهى لازم را داشته باشد، ولى تمامى اينها جزئى از تعليم است. بخش ديگر، همان گونه كه اشاره شد، فراهم نمودن زمينه كار براى اوست. واگذارى انتخاب شيوه مديريت در يك سازمان به او، تشويق در جهت به كارگيرى ابتكارات و محدود نكردن او به چهارچوب محدود و تنگ بخشنامه اى و شيوه هاى تقليدى، از فنون تربيت مديران كارآمد است.

به طور خلاصه: دادن اطلاعات شناختى و بينشى مربوط به هستى ازجمله انسان، ارائه اطلاعات شغلى و فنى، تأمين آرامش روحى و روانى و زدودن موانع، مشكلات و بحرانهاى خانوادگى و شخصى، از شرايط اوليه تربيت مدير است. از اين ميان آنچه كه در نظام ارزشى اسلام از همه مهم تر است، توجه دادن مديران به هستىِ جهان و هستىِ خويش است كه بايد بر اين اساس دستگاهى ارزشى و منسجم و متعالى براى خود بسازد. يك نظام ارزشى حقيقى به گونه اى هماهنگ است كه تمامى ابعاد انسان را دربر مى گيرد و براى هر رفتار و انديشه او دستورالعمل دارد و بين آنها تضاد و تزاحمى وجود ندارد. چنين دستگاهى است كه مى توان از آن، انتظار تربيت مديرانى صالح، شايسته، موفق و كارآمد را داشت.

برداشتهاى مختلف از «مديريت اسلامى»
از آنجا كه در مورد ارتباط «نظام ارزشى اسلام» و «مديريت» سؤالات زيادى شده و با همه توضيحات، احتمالاً ارتباط آنها به خوبى روشن نشده است، ناچار اين گفتار را به تبيين بيشترى از همين موضوع اختصاص مى دهيم.

اصولاً از تركيب اضافى «مديريت اسلامى» برداشتهاى مختلفى مى شود:
الف. تربيت يافتگان دانشگاه هاى غربى به دليل ديدگاه ويژه خود، اين تعبير را صحيح نمى دانند و معتقدند كه علومى از قبيل مديريت، روان شناسى، جامعه شناسى و حتى اقتصاد، اسلامى و غير اسلامى ندارد. آنها تصور مى كنند كه تعابيرى از اين قبيل، مصنوعى و ساخته عالمان متعصب مذهبى است كه در پى سوء استفاده از مذهب و اعتقاد مردمند. طبق اعتقاد آنها روحانيت در مسيحيت و اسلام براى تأمين منافع مادى و تعميق حاكميت ظاهراً معنوى خود و اغفال مردم به هر علمى، نابجا رنگ دينى مى زند تا سر رشته تمامى علوم از جمله علوم انسانى را نيز بدست گيرد. متوليان امور دينى ـ كه اصلاً نيازى به وجودشان نيست ـ از گرايش و علاقه مردم به دين و موقعيت اجتماعى و عواطف دينى مردم سوءاستفاده مى كنند و در علومى كه با آنها هيچ ارتباطى ندارد دخالت مى نمايند. اين دخل و تصرف و سوءاستفاده، مخصوصاً بعد از انقلاب اسلامى فزونى گرفت. اين قشر كه مسئوليت آن قبل از انقلاب اسلامى به روضه خوانى و امامت مساجد محدود مى شد، بعد از انقلاب فرصتى پيدا كرد كه پسوند «اسلام» را بر انقلاب و به تبع آن بر دانشگاهها، ارگانها و علوم انسانى، از جمله مديريت، اضافه نمايد و به اين بهانه كه اسلام، دينى فراگير است و به مُتَوَلّى نياز دارد خود را مُتَوَلّيان اسلام معرفى كردند و بر هر چيزى انگ اسلامى زدند.

از ديد اين گروه، علمى به نام «مديريت اسلامى» وجود خارجى ندارد. بعضى از اين به اصطلاح متفكران، صادقانه و شايد هم از روى بى غرضى اعتقاد خود را بيان مى كنند. برداشت آنها از دانشگاههاى غربى، اوضاع مسيحيت، كليسا و دستگاه پاپ همان است كه مى گويند: مديريت فقهى مديريت فقيهان است! بازار تجارت عالمان مذهبى است، نه مديريت علمى!

اما گروهى ديگر به دليل ايجاب نكردن شرايط اجتماعى ـ اسلامى در بيان پندارهاى خود به طور صريح، فرصت طلبانه و از روى غرض و مرض چنين سخنانى را ضمنى و در پرده و لفافه مطرح مى كنند. طرح صريح بياناتى از اين قبيل در جامعه اى كه اكثريت قريب به اتفاق آنان به اسلام علاقمندند، گاهى خطرآفرين و نابجاست، ناچار به توجيه روى مى آوردند كه: «آرى مديريت اسلامى هم داريم، اما مقصود از مديريت اسلامى اين است كه: جامعه اسلامى به گونه اى اداره شود كه مسلمانان به اهداف خود برسند و در دنيا عزيز باشند; به تعبير ديگر، مقصود از «مديريت اسلامى» اداره جامعه به گونه اى است كه عزت اسلامى مسلمانان محقق شود. بنابراين، مديريتى كه در دوران كوتاهى، پيشرفت، توسعه و ترقى كشورهايى از قبيل هند و ژاپن و ... را به ارمغان آورد و بند اسارت آنان را گسست از نوع مديريت اسلامى است. مقصود از مديريت اسلامى هم همين است كه بر مملكت اسلامى مديريتى حاكم شود كه كشور را به سوى توسعه و ترقى پيش ببرد، مديريت اسلامى غير از اين، محتوا و معنايى ندارد! اين تفكر در پى رد اين ادعاست كه اسلام در عرصه مديريت هم سخنى براى عرضه كردن دارد. همين توهّم موجب شده است كه اين سؤال پى درپى تكرار شود كه اسلام چه نقشى در مديريت دارد.

ب. گروهى از ساده نگران مذهبى «مديريت اسلامى» را ارائه نظريات خاص و روشهاى عملى ويژه اسلام براى حل مشكلات اجتماعى مى دانند. طبق اين نظر كسى كه مديريت اسلامى را ياد مى گيرد كليد حل كليه مشكلات را بدست آورده و مطابق فرمول هاى خاصى قادر به حل مشكلات اجتماعى و سياسى است; مثلاً، با استفاده از آيات قرآن مى داند كه: چگونه از تورم پولى در اقتصاد جلوگيرى كند، فساد ادارى را كنترل و روابط بين المللى را تنظيم نمايد. اين دسته منتظرند كه در مورد هر مشكل و معضل اجتماعى نسخه اى ويژه و آماده از قرآن و حديث دريافت نمايند. روشن است كه صاحبان اين نگرش سطحى، نه اسلام را شناخته و نه معناى صحيح مديريت اسلامى را درك كرده اند.

ج. در برداشتى ديگر، گروهى مديريت اسلامى را به «مديريت مديران مسلمان» معنا مى كنند. آنها مى گويند: همان گونه كه «فلسفه اسلامى» به معناى فلسفه فيلسوفان مسلمان است، «مديريت اسلامى» هم به همين معناست; به عبارت ديگر، محتواى مديريت اسلامى بررسى توصيفى نحوه مديريت مديران مسلمان در طول تاريخ است. مسائلى از اين قبيل كه سلاطين، وزرا و دانشمندانى كه با حاكميت ارتباطى داشته اند چه خط مشيى را دنبال نموده اند و منطقه تحت نفوذ خود را چگونه اداره كرده و مى كنند; مضامين اصلى «مديريت اسلامى» را تشكيل مى دهد. در چنين ديدگاهى شيوه مديريت و حكومت على(عليه السلام) در صدر اسلام، صدور فرمان و دستورالعمل به عُمال خود براى اداره بلاد تحت نفوذ، بررسى كيفيت مديريت ائمه معصومين، سلام اللّه عليهم اجمعين، و شخص نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) الگوهاى مديريت اسلامى است.

بى ترديد چنين برداشتى از «مديريت اسلامى» صحيح است و علاوه بر توصيف واقعيات ممكن است درسهاى عملى هم بتوان از آن استنتاج كرد، اما صحيح ترين معناى «مديريت اسلامى» اين نيست.

صحيح ترين معناى «مديريت اسلامى»
مهم ترين نقشى كه اسلام در نظريه ها و همچنين در روشهاى عملى مديريت ايفا مى كند، از طريق تأثير ارزشهاى اسلامى بر مديريت است، لذا از طريق مقايسه بين دو مدير كه يكى از آنها عميقاً به ارزشهاى اسلامى پاى بند است، مى توان به محتواى مديريت اسلامى پى برد. امروزه هيچ كدام از مديريتها در جامعه جهانى بر ارزشهاى اسلامى مبتنى نيست، البته ممكن است بعضى از آنها كه معتقد به دينهايى از قبيل: اسلام و مسيحيت اند فى الجمله ارزشهاى دينى را در رفتار خود نشان دهند، اما اين كار هم نوعاً بيان گر سليقه شخصى است.

ما معتقديم كه اسلام داراى نظام ارزشى عميق، گسترده و منسجمى است كه مديريت مديران مسلمان را تحت تأثير قرار مى دهد، در روشهاى عملى آنها اثر مى گذارد و به حركت آنها جهت مى دهد. اين بزرگ ترين نقشى است كه اسلام در مديريت ايفا مى كند و معناى صحيح «مديريت اسلامى» نيز همين است; نظير همين سخن را در «اقتصاد اسلامى» نيز مى توان گفت. هيچ كسى مكانيسم هاى علمى حاكم بر بازار را انكار نمى كند، اما سخن اين است كه مكتب اسلام مشتمل بر ارزشهاى خاصى است كه تمامى ابعاد اقتصادى مسلمانان; از قبيل: كميت و كيفيت توليد، نوع كالا، هدف از توليد، قيمت گذارى، رقابت و فروش آنان را تحت تأثير قرار مى دهد، اما معناى اين گفته وجود تفاوت اساسى در نظام علمى اقتصاد بين بازار مسلمان و غير مسلمان نيست.

شاخه هاى متفاوت مديريت اعم از بازرگانى، صنعتى، كشاورزى و حتى مديريت دولتى به نوعى با مسائل اقتصادى سر و كار دارد و تقريباً تمامى ارزشهاى حاكم بر «اقتصاد»، بر «مديريت» نيز تاثير مى گذارد.

طرح بحث ارزشهاى اسلامى در «مديريت» به اين مناسبت است كه كيفيت تأثيرگذارى ارزشها را بر آن بررسى كنيم; يعنى به جاى نظر دادن در مورد روشهاى كاربردى و عملى و طرح مشكلات فعلى و ارائه راه حل، بحث بنيادين ريشه هاى مؤثر در اين تغييرات را مطرح نماييم كه سرانجام با مراعات آنها در عمل، گره بسيارى از مشكلات اجتماعى نيز باز خواهد شد. اين شيوه بحث در واقع جهت دادن به مديريت و تبيين «چرايى»، «هدف» و «معيار»هاست.

مقايسه بين دو مديريت «فقهى» و «علمى» در اصطلاح روشنفكران و قرار دادن آنها در مقابل يكديگر كارى نابجاست. مقصود از «مديريت علمى» نظريه هاى مديريتى است كه از غرب سرچشمه مى گيرد و بر ارزشهاى الهى مبتنى نيست و شايد هم ناشى از تفكر كسانى باشد كه به جدايى دين از زندگى يا «سكولاريسم، دين ناباورى» اعتقاد دارند كه بهترين نمود آن در مسائل سياسى است. طبق اين اعتقاد اگر اسلام واقعاً دين صحيحى هم باشد، حداكثر، رابطه اى بين انسان و خداست كه محل آن كليسا، معبد يا مسجد است و با زندگى مردم در صحنه اجتماعى، بازار، وزارتخانه و اداره ارتباطى ندارد. احتمالاً حداكثر باور در اين محدوده اين است كه اگر اسلام در «مديريت» سخن گفته، هدف آن حل مشكلات موقّت زمان خود; يعنى، جامعه وحشى و بربرى جاهليت بوده است، نه وضع قانون براى اداره جامعه اى از قبيل جامعه گسترده و پيشرفته امروزين; مثلاً اين حكم قرآنى كه در برابر قتل يك نفر، يك نفر را بكشيد . براى جلوگيرى از درگيريهاى مداوم قبيله اى در عصر جاهلى است. راه حلهايى از اين قبيل براى مشكلات موقت آن زمان ارائه شده است. امروزه رفتارهاى خشنى از قبيل تازيانه زدن، اجراى تعزير و حد، زندان كردن، چه رسد به اعدام، جايى براى اجرا ندارد و اسلام هم چنين ادعايى نكرده است كه احكام آن هميشگى و براى تمامى ملل است! متفكران جامعه بايد خود به فكر وضع قوانين لازم مطابق با نياز زمان باشند!

به هر حال اگر از تمام اينها بگذريم و اين ادعا روشن شود كه اسلام همان است كه در قرآن آمده و قرآن همان است كه در عصر بعثت نازل شده و ما هم توان فهم صحيح، نه سليقه اى و نسبى آن را داريم كه تمامى اينها مباحث خاص خويش را مى طلبد; نوبت مى رسد به اينكه سخن خدا را شنيده و در عمل اجرا كنيم. بعد از مفروض دانستن تمامى اينها وقت آن است بپرسيم كه: اسلام در باب «مديريت» چه حرفى دارد؟ جواب هم، همان گونه كه از ابتدا تاكيد شد اين است كه: اسلام در مورد تمامى شؤون زندگى انسان، از جمله مديريت خرد يا كلان، رهبرى جامعه و روابط بين الملل، قانون و سخن دارد و بالاترين نقش آن به عنوان يك دين، تأثيرگذارى آن از طريق «نظام ارزشى» است.

اينجاست كه بحث به «نظام ارزشى»، مبانى و معيارهاى آن منجر مى شود و سؤالاتى از اين قبيل مطرح مى شود كه: آن ارزشها كدامند. آيا ارزش تعبدى است يا واقعيتى است كه اسلام كشف كرده، سليقه اى و قراردادى است يا پايگاه ثابت عقلانى دارد؟

ثَبات نظام ارزشى اسلام
سؤالى كه در اين بخش مطرح مى شود اين است كه: آيا هر ارزشى را مى توان به اسلام نسبت داد.

روشن است كه اگر نظام ارزشى اسلام قراردادى، آن هم از نوع متغير آن باشد كه تابع تغيير شرايط زمانى و مكانى است، نمى توان ادعا كرد كه اسلام، نظام ارزشى دارد. رفتارى كه امروز ارزش و فردا ضد ارزش است به اسلام ارتباط ندارد. تنها زمانى مى توان ادعا كرد اسلام نظام ارزشى دارد كه اين پيش فرض را بپذيريم كه ارزشهاى اسلامى تغييرناپذيرند، اگر بنا باشد امرى متغير باشد، چگونه مى توان فهميد كه در كدامين حالت (ارزش يا ضد ارزش) از اسلام محسوب مى شود و اگر در تمامى حالات، آن را خوب بپنداريم، پس بين اسلام و كفر چه تفاوت و فاصله اى است؟ ارزشهاى دنياى كفر هم متغير و تابع شرايط زمان و مكان است پس چه لزومى دارد كه پسوند «اسلامى» را به ارزشها بيفزائيم. ارزش اسلامى پديده اى است كه تا اسلام هست پايدار است، اگر تغييرپذيرد اسلامى نيست. قوام اسلام به ارزشهاى آن است، تا زمانى كه اسلام باقى باشد، ارزشهاى آن نيز باقى است. ارزشهاى اسلامى از دست خوش تغيير قرار گرفتن مُبَرّايند. «تغيير» لايق، درخور و شايسته ارزشهاى غربى است كه مثلاً زمانى عمل شنيع هم جنس بازى را تحريم و غيرقانونى مى كند، اما روز ديگر آن را تجويز و حتى تشويق مى كند و در مركز «واشنگتن» يا «وين» براى آن كتابخانه، باشگاه، پرچم، روزنامه، سناريو و فيلم مى سازد و مردان بَزَك كرده، خود را در معرض التذاذ ديگران قرار مى دهند و رجال مملكت، شخصيتها و ... به طور رسمى در باشگاههاى آنان آمد و رفت مى كنند، البته مخالفتهايى هم بر عليه اين جريان صورت مى گيرد، اما اثر چندانى ندارد. حال، آيا مى توان ارزشهاى اسلامى را از اين صنف به حساب آورد؟ به هر حال، يكى از مباحث داغ محافل دانشگاهى، «فلسفه اخلاق» و «فلسفه ارزش» است و از آنجا كه نمى توان به تمامى آنها پرداخت، ناچار سعى كرديم كه نظر اسلام را در اين مورد به صورتى معقول و قابل فهم و دفاع بيان كنيم.

ريشه ارزشهاى اسلامى
علاوه بر تبيين، بايد روشن شود كه اساس اين ارزشها چيست و چرا آنها را «اسلامى» مى گويند. آيا ساختگى و سليقه اى اند و بر دليل عقلانى اتكائى ندارند يا اينكه توجيه عقلانى دارند و قابل استدلال و دفاعند؟ از بيانات گذشته روشن شد كه نظام ارزشى اسلام بر حقايق نفس الامرى و امور واقعى مبتنى است و بايد دليل آن را در «انسان شناسى» جستجو كرد، چون اخلاق و ارزش مربوط به انسان و ناشى از رفتار اختيارى اويند، لذا بايد انسان را شناخت. پس اگر ارزشها قابل تبيين عقلانى باشند، بايد مبناى آن را در «شناخت» خود انسان جستجو كرد. يعنى كسى كه ادعا مى كند: اين ارزشها هميشه در زندگى انسان ثابت است. معنايش اين است كه در انسانيت انسان چنين ارزشهايى نهفته است، تا انسان انسان است، اين ارزشها در او ثابتند. اگر انسان تغيير ماهيت دهد و به موجود ديگرى تبديل شود در آن صورت است كه ارزشهاى او هم تغيير مى كند، پس اگر توجيه عقلانى ارزشها از اين طريق است بايد ماهيت انسان را بررسى كرد، بايد ديد كه انسان چيست. پس لازم است كه چند قدم به عقب برگرديم، لذا سير منطقى بحث به ترتيب عبارت خواهد بود از: شناخت شناسى، هستى شناسى، انسان شناسى، ارزش شناسى و رابطه آن با دين و در نهايت كيفيت تأثير نظام ارزشى در مديريت.

روشن است كه بررسى اصول اوليه بحث از شناخت شناسى تا انتها در مجال چنين گفتارى نمى گنجد، ولى به هر حال براى تبيين عقلانى نظام ارزشى اسلام چاره اى جز شناختن انسان نيست، لذا اين بحث را از «انسان شناسى» شروع كرديم. و از آنجا كه بررسى مبسوط اين بحث از ديدگاه مكاتب مختلف ممكن نبود، انسان شناسى را فقط از ديدگاه اسلام بررسى كرديم.

به اين دليل كه گروهى از محققان حوصله كافى براى بررسى موضوعات عميق علمى، فلسفى از اين قبيل را ندارند; پيوسته به دنبال نتايج عملى و راه حلهاى فورى و سريع مى گردند و به دنبال پاسخ اين موضوعند كه راه حل عملى فلان مشكل مديريتى و اجتماعى چيست، اعتراف ما به كمبودها و انجام نشدن تحقيقات كافى در اين زمينه پاسخ صريح و روشنى است، اما براى رفع اين كمبودها جز ريشه يابى مسائل به طور عميق چاره اى نيست. توجه صِرف به ره آوردهاى عملى، بدون بررسى ريشه آنها، همانند ساختن ساختمانى بلند بر روى شالوده اى سست است كه با كوچك ترين تكان و حركت و زلزله اى بر زمين مى غلتد، بقول قرآن: «... ومثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها مِن قرار... » درختى كه ريشه محكمى در درون زمين ندارد، بى دوام است. در مقابل، ريشه شجره طيبه به طور مستحكم در زمين فرو رفته است. اگر ريشه در زمين محكم شد، شاخه هاى آن بالا مى رود و به موقع ثمر مى دهد، اما اگر بى ريشه بود يا ريشه عميقى نداشت، نمى توان انتظار برگ و ثمرى از آن داشت. عبور سطحى از مباحث عميق; مثلاً جمع آورى دسته اى از آيات يا روايات كه نوعى ارتباط با مديريت دارند كارى عميق و ريشه دار و مبتنى بر شالوده قوى نيست و سرانجام روشن خواهد شد كه اين كار فايده چندانى نداشته است، زيرا ملت ما هنوز در آغاز راه اس، كشورى تازه انقلاب كرده و نوپا، كشورى كه بنيادهاى فرهنگى آن تازه بر اساس بينش اسلامى تثبيت شده است. كارهاى فرهنگى و علمى به زودى ثمر نمى دهد و به زمان نياز دارد. بايد با صبر و حوصله مسائل را ريشه يابى كرد، جاى پا را محكم كرد و قدم به قدم جلو آمد تا اينكه به نتيجه مطلوب رسيد.

هيچ كس در اين واقعيت شكى ندارد كه مسائل تا حد ممكن بايد به طور عينى، عملى و كاربردى مطرح شوند و درك و پذيرفتن مسائل ذهنى و نظرى براى گروه زيادى از مردم واقعاً مشكل و سخت است، اما براى بررسى بنياد مسائل عملى غير از اين راهى نيست.

بينش سطحى نسبت به اسلام
واقعيت اين است بسيارى از كسانى كه ظاهراً به اسلام پايبندند، اعتقاد آنها عميق و ريشه دار نيست، بلكه بر مبناى تقليد از پدر و مادر يا تحت تأثير محيط اجتماعى و سازگارى با ديگران است. اين گروه، نه تنها در بين مردم بلكه حتى در ميان تحصيل كرده ها و دانشگاهيان نيز اكثريت را تشكيل مى دهند.

بسيارى از رشته هاى دانشگاهى واحدهاى بسيار كَمى را در معارف و مبانى اسلامى مى گذرانند و تازه كيفيت تعليم و تعلم همانها نيز در حد مطلوبى نيست، لذا از آنها نمى توان انتظار داشت كه اسلام را به طور عميق بشناسند; مثلاً دانشجوى برق و الكترونيك و مكانيك و فيزيك و شيمى و... چقدر اسلام را مى شناسد؟! فارغ التحصيلان اين رشته ها كه عناوينى از قبيل مهندس و دكتر دارند تا چه اندازه از محتواى اسلام اطلاع دارند؟ حداكثر شناخت اين افراد از اسلام در حد گذراندن چند واحد درسى يا مطالعه چند جزوه و مقاله است. در مقابل، انبوهى از تفكرات غربى را كه از طريق كتاب درسى، روزنامه و سخنرانى در داخل و خارج به آنها منتقل شده است در ذهن دارند، طبيعى است كه اين علوم و ارزشها همراه با ذهنيتى كه اين دسته از پيشرفتهاى غربيان در ساير زمينه ها دارند، علوم و ارزشهاى سطحى آموخته شده اسلامى را تحت الشعاع قرار مى دهند و او در صورتى كه به همان اعتقادات سطحى اسلامى خود پاى بند باشد، تلاش مى كند كه بين اين دو فرهنگ سازش برقرار كند، زيرا از يك طرف مايل نيست عقايد دينى خود را از دست بدهد و از طرف ديگر نمى تواند ارزشهاى غربى را ناديده بگيرد، لذا به «التقاط» روى مى آورد و اين كار نوعاً نه از سر نفاق و مخالفت با دين، بلكه صرفاً براى ايجاد آشتى بين حقايق دينى و سنّتى و علوم دانشگاهى صورت مى گيرد و اينها همه نتيجه نشناختن عميق دين و سست بودن پايه هاى ايمانى و بينشى نسبت به هستى و انسان است. بحران جديدتر زمانى رخ مى دهد كه فرد، صنعت و علم و پيشرفت را ناشى از شكل دين و اعتقاد ببيند، در آن صورت است كه ارزشهاى اسلامى را ارتجاعى و غيرقابل قبول مى داند، حداكثر اين است كه دين را سلسله اى از اخلاقيات و آداب براى نظام بخشيدن به روابط اجتماعى انسان در دنيا مى داند، نه بالاتر.

به هر حال، كسانى كه درد دين دارند بايد دين را درست بشناسند، شناختهاى سطحى و التقاطى، مشكلى را حل نمى كند. بايد زحمت كشيد! خون دل خورد! فكر و بحث كرد و كار را به طور ريشه اى دنبال كرد تا اينكه نتيجه مطلوب حاصل شود.

كسانى كه مى خواهند صادقانه، صميمانه و صبورانه در اين زمينه ها تحقيق كنند بايد ديدگان تيزبين خود را به افق دوردست بدوزند و از شتاب و عجله پرهيز كنند و در پى برداشت نتيجه عملى و فورى از اين مباحث نباشند. اگر مسائل به صورت بنيادى حل نشود اين كاروان هيچ وقت به مقصد نخواهد رسيد. بايد ريشه ها را بررسى كرد و با تحقيق به اين واقعيت واقف شد كه معارف و ارزشهاى اسلامى بسيار ريشه دار است و خلاصه اينكه بايد بررسى كرد كه:
اولاً: ديدگاه اسلام در مورد شناختِ «هستى» چيست؟
ثانياً: ديدگاه اسلام در مورد شناختِ «انسان» چيست؟
ثالثاً: ديدگاه اسلام در مورد «ارزشها» چيست؟
هستى شناسى، انسان شناسى و ارزش شناسى، ريشه هاى اوليه مباحث عميق اسلامى از جمله مديريت اند.

پرسش و پاسخ جلسه سیزدهم
1ـ آيا مى توان گفت كه غربيها در علوم انسانى از ما پيشرفته ترند؟ اگر چنين است چگونه مى توان از تجربيات آنها استفاده كرد؟

پاسخ: قبل از هر سخنى بايد مقصود از «علوم انسانى» روشن شود. متأسفانه در عصر اخير غربيها «علم» را به گونه اى تعريف كرده اند كه عمدتاً از گرايشهاى «پوزيتيويستى، تجربه گرايى» سرچشمه مى گيرد كه هنوز آثار آن باقى مانده و تا حدودى به بعضى از مكاتب ديگر نيز سرايت كرده است. مطابق اين تفكر، «علم» شناخت پديده هاى عينى، ملموس و قابل تجربه تعميم پذير است. بنابراين، معارف و اطلاعاتى كه راه شناخت آنها عقل و قياس است از تعريف «علم» خارجند; مثلاً «خداشناسى» «انسان شناسى» «انسان شناسى فلسفى» و «روان شناسى فلسفى» علم نيستند.

سخن اين است كه اگر مقصود از «علوم انسانى» علومى است كه صرفاً تجربى اند، بدون شك، اختلاف علوم انسانى در مكتب ما با علوم انسانى در ديدگاه آنها مبنايى است; يعنى، اينكه در «روش شناسىِ» علوم اختلاف نظر داريم. به اعتقاد ما غير از تجربه حسى كه كاربرد محدودى دارد، روشهاى ديگرى هم براى كشف حقيقت موجود است. بعضى از موارد، تجربه حسى اصلاً كاربردى ندارد و فقط از روش عقلانى و قياسى استفاده مى شود. علاوه بر اين، گاهى براى كشف بسيارى از حقايق از «وحى» استفاده مى كنيم. اگر باور داريم كه «وحى» كاشف حقيقت است چرا براى آن كمتر از تجربه حسى خطاپذير ارزش قائل باشيم؟ به هر حال، اگر علوم انسانى را به دو بخش: تجربه پذير و غير قابل تجربه تقسيم كنيم، در بخش تجربىِ آن، غربيها پيشرفت قابل توجهى داشته اند، اما در بخش تحقيق غيرتجربى، پيشرفت آنها، نه از نظر زمانى و نه از جهت عمق مطالب، بيش از ما نبوده است.

شايد بتوان علت عقب افتادگى در بعضى از بخشهاى علوم انسانى را اهميت ندادن به آنها قبل از انقلاب، از دست دادن رهبران اين حركت فكرى از قبيل شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، شهيد باهنر و شهيد مفتح و گرفتاريها و مسئوليتهاى دانشمندان حوزه اى را بعد از انقلاب دانست.

اما در پاسخ به اين سؤال كه آيا از دست آوردهاى غربيها مى توان استفاده كرد يا نه؟ بايد گفت: استفاده از تجربيات ديگران در هر حال مطلوب است. آنها مسائل را به خوبى و روشنى و با دقت و ظرافت مطرح كرده اند، به مطالب ريز و جزئى كه به ظاهر بى اهميت به نظر مى رسند بهاى بيشترى داده اند و بسيارى از سؤالاتى را كه به پاسخ گويى نياز دارند، طرح نموده اند و البته جوابهاى فراوانى هم به سؤالات مطروحه داده اند كه ـ اگر چه ممكن است تنها راه حل مشكل و صددرصد قابل قبول نباشند ـ قابل اغماض و چشم پوشى هم نيستند. اگر شخصى، ولو اينكه دشمن باشد، تجربه اى را كسب كرد، شكل عاقلانه قضيه، استفاده از تجربه اوست، همان گونه كه استفاده نكردن از نتايج علوم تجربى آنها، مثل رايانه، تلويزيون، راديو و ... خلاف عقل است. اما اين پندار كه: راه همان است كه آنها در «علوم انسانى» رفته اند! نتيجه درست همان است كه آنها گرفته اند! كاملاً نابجاست. اگر مسلمانان اين واقعيت را باور كنند كه مكتب آنها معدن ناب بسيارى از معارف و علوم عميق انسانى است كه بايد با همت و تلاش استخراج شوند، هرگز مجذوب پيشرفتهاى مادى نخواهند شد و به خودباختگى فرهنگى مبتلا نخواهند گشت و طرح اين مبحث اولين گامى بود كه در جهت استخراج اين معدن عميق الهى صورت گرفت، اميد است كه اين اولين قدم، زيربنايى براى قدمهاى بعدى باشد و مقبول درگاه حضرت احديت قرار گيرد.


مطالب مرتبط :

◄ دانلود متن کامل کتاب پيش نيازهاى مديريت اسلامى در قالب فایل word

◄ کتاب پيش نيازهاى مديريت اسلامى ، سخنرانی های آیت الله مصباح یزدی ، بخش اول

◄ کتاب پيش نيازهاى مديريت اسلامى ، سخنرانی های آیت الله مصباح یزدی ، بخش دوم

◄ کتاب پيش نيازهاى مديريت اسلامى ، سخنرانی های آیت الله مصباح یزدی ، بخش سوم

کد محصول : 3132
تعداد بازدیدها : 729